کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۹ خرداد ۹۵، ۱۳:۵۷ - .
    .
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵، ۱۲:۱۴ - اهورا
    وارونه
نویسندگان

۷۶ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

طنز باید که خواندنی باشد 

فی البداهه پراندنی باشد

 

انتقادی گزیدنی باشد

اعتراضی گزاندنی باشد

 

مثل چوبی که می‌کند سوراخ

بستنی را چپاندنی باشد

 

جنس ایهام و طفره و حاشا

پیچ دار و تکاندنی باشد

 

زیر چشم تمام نا اهلان

ضربه هایش نشاندنی باشد

 

عین زهر هلاهل و فلفل

طعم حلوا تنان تنی باشد

 

مهلت انقضاش تا هرگز

طنز داروی ماندنی باشد

 

ک.ف : فکر کنم ما تو نسخه رایگان دنیا زندگی میکنیم اون قسمتهاش که به بقیه حال میده برای ما کار نمیکنه!!

  • آیدین

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس 
دیدم به خواب حافظ تو صف اتوبوس 


گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم 
گفتم کجا میروی گفتا خودم ندانم 


گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی 
گفتم چگونه ای گفت در بند بی خیالی 


گفتم تازه تازه شعر و غزل چه داری 
گفتا که میسرایم شعر سپیدباری 


گفتم زدولت عشق گفتا کودتا شد 
گفتم رفیق گفتا کله پا شد 


گفتم کجاست لیلی مشغول دلربایی 
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی 


گفتم بگو زخالش ان خال اتش افروز 
گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز 


گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده 
گفتم بگو زیارش گفتا ولش نموده 


گفتم چرا چگونه عاشق شدست مجنون 
گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون 


گفتم کجاست جمشید جام جهان نمایش 
گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش 


گفتم بگو زساقی حالا شده چه کاره 
گفتا شده منشی در دفتر اداره 


گفتم بگو ز زاهد آن راهنمای منزل 
گفتا که دست خود را بردار از سر دل 


گفتم بگو زمحمل یا از کجاوه یادی 
گفتا پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی 


گفتم زساربان گو با کاروان غمها 
گفتا اژانس دارد با تور دوردنیا 


گفتم که قاصدت کو آن باد صبح شرقی 
گفتا که جای خود را داده به فکس برقی

 
گفتم بیا زهدهد جوییم راه چاره 
گفتا جای هدهد دیش است و ماهواره 


گفتم سلام مارا باد صبا کجا برد 
گفتا به پست دادم اورد یا نیاورد 


گفتم بگو زمشک اهوی دشت زنگی 
گفتا ادکلن شد در شیبشه های رنگی 


گفتم بلند بوده موی تو ان زمان ها 
گفتا حبس بودم از ته زدند انرا 


گفتم شمارا زندان حافظ مارا گرفتی 
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی !!!

ک.ف : آخرش نفهمیدم اینجایی که هستم ، تقدیر من است یا تقصیر من !؟

  • آیدین

مردی در یک بالن در حال پرواز کردن بود که متوجه شد گم شده است. در حالی که ارتفاع بالن را کم می‌کرد، مردی را دید.

مرد بالن‌سوار فریاد زد: "ببخشید، می‌توانید به من کمک کنید. من به دوستم قول دادم که نیم ساعت پیش او را ملاقات کنم، اما حالا نمی‌دانم کجا هستم."

مرد روی زمین پاسخ داد: "بله. شما در یک بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمین معلق هستید. شما از شمال بین 40 و 42 درجه عرض جغرافیایی و از غرب بین 58 و 60 درجه طول جغرافیایی قرار دارید."

مرد بالن‌سوار پاسخ داد: "شما باید مهندس باشید."

مرد روی زمین گفت: "بله. از کجا فهمیدی؟"

مرد بالن‌سوار گفت: "خوب، همه چیزهایی که گفتی از نظر فنی درست است، اما من نمی‌دانم با اطلاعاتی که دادی چکار کنم و در حقیقت هنوز گمشده هستم."

مرد روی زمین پاسخ داد: "شما باید مدیر باشید."

مرد بالن‌سوار گفت: "بله من مدیر هستم، اما از کجا فهمیدی؟"

مرد روی زمین گفت: "خوب، شما نمی‌دانی کجا هستی و نمی‌دانی کجا می‌روی! شما قولی داده‌ای اما نمی‌دانی آن را چگونه عملی کنی و انتظار داری من مشکلت را حل کنم!!

 

 

 

ک.ف : وضعیت طوری شده که هر کی نیکی می‌کنه پای لرزش هم می‌شینه!

  • آیدین

با سلامی دوباره به همه دوستان 

تو این پست یه شعر میذارم که دارای ریتم خاصیه !!

با یکی دو بار خوندن شعر ریتمش دستتون میاد!

آن شنیدم که در ایام قدیم آدم بسیار خسیس و کنسی ، عاشق زیباصنمی خوب رخ و ماه وش و زهره جبین گشت غمین گشت ز هجررخ آن یار و بسی زرد شد و زار وبه اندوه گرفتار . بسی طرح پی دیدن و بوسیدن و بوئیدن او ریخت ، بسی حیله برانگیخت که تا ساخت دگر یار و مددگار و هوادار خود آن سرو روان را.

رفت و دزدانه بسی جانب کاشانه ی آن دلبر جانانه و آن گوهر یک دانه و بنشست دم خانه که تا یار برآن گشت به یک بار که در نیمه شب تار از آن عاشق بیمار کند دیدن و از مرحمت و لطف و صفا بر سر او دست نوازش کشد و خاطر او شاد کند ، ازغمش آزاد کند، یا به شکر خنده ی شیرین ز لبان شکرین بر سر وجد و طرب و شوق و شعف آورد آن عاشق دلداده ی افتاده ی بی تاب و توان را.

گفت با او که بیا نیمه شب این جا سر این کوی و نهان باش به یک سوی ، من آن وقت که دیدم همه در خواب گرانند یکی سکه ز بالا به توی کوچه در اندازم و آن دم که صدائی ز در افتادن آن سکه شنیدی تو بیا از در این خانه که باز است بشو داخل و آهسته بنه گام سر بام که تا خوش به بر هم بنشینیم و ببینیم به شادی رخ یکدیگر و سازیم برون از دل خود یک سره غم های جهان را.

مرد، از وعده ی دلدار ، خوش و شاد شد و چون که شب آمد به سر دست و هوا تیره شد و تار ، پی دیدن آن یار روان گشت و به یک گوشه نهان گشت . ز سوی دگری نیز عیان گشت همان سرو گل اندام و دل آرام لب بام و سرانجام در انداخت از آن جا وسط کوچه یکی سکه ی دهشاهی و بنشست به این فکر که دلداده ز افتادن آن سکه صدا بشنود و زود ز جا برجهد و جانب او سرنهد و راه به منزل برد و روی به بام آورد و چهره ی او بیند و بنشیند و گوید سخن از مهر و قراری بگذارد که کند عقد پری چهره ی زیبا و جوان را.

لیک هرقدر که بنشست و بشد منتظر عاشق خود دید که از او خبری نیست در آن جا اثری نیست، در آن نیمه ی شب هی ز چپ و راست قدم زد به لب بام، ولی عاشق ناکام نشد حاضر و آن ماه سرانجام چو دید آن که سحر گشته و گردیده هوا روشن و خوش نیست که آن جای بماند ز سر بام فرود آمد و در بستر خود رفت. دگر روز که آن دلبر دلدوز بدان عاشق پفیوز نظر کرد و بپرسید که او را شب پیش چرا در غم و تشویش فکنده است؟ بدوعاشق طماع و کنس گفت که: آخر چو فکندی تو یکی سکه ی ده شاهی از آن جا به زمین بود هوا تیره و تاریک و در آن کوچه ی باریک پی جستن آن پول بسی گشتم و تا صبح کشیدم چه قدر رنج که تا یافتم آن را.

ک.ف: بنده خدا برای اولین بار می خواست خرید اینترنتی بکنه ، الان دو روزه کارت اعتباری اش گیر کرده توی سی دی رام!

  • آیدین

یه سری از آدما باید شعور و تربیت رو از وسایل الکترونیکی یاد بگیرن!

واااااالا! الان موبایل و سینمای خانگی هم روشن میشه سلام میکنن ...

  آ.ن: تاره نوکیا دستم میده !!!  

  • آیدین

بچــــــــه ک بودم،روزه میگرفتم،میخواستم ادای آدم بزرگارو در بیــــارم
هـــه هــــه هــــــه هـــــه
بعدش الـــکی اینقد صورتمو میشستم و از اون زیـــر آب میخوردم ک سیرآب میشدم!
بعدش موقع افطار ک میشـــــد یه گوشه مول میکردم و میگفتم اصلا تشنم نیست!چقـــــــد خبیث بودم من!!!!

 

 

 

[!]:ماکه بچه بودیم چرا میخواستیم ادای ادم بزرگارو در بیاریم لا مصب همیشه ضایع میشدیم!!!!!

  • پویا عسکری

یادش بخیردوران دبستان وراهنمایی وقتی اول مهرمیخواستم کیف بگیرم نیگامیکردم ببینم کدومشون جیب مخفی داره که نمرات زیبارواونجاقایم کنم.
تازه به مامانم میگفتم که جیب مخفی داشته باشه!:/هیییی کودکی!!

  • پویا عسکری

چند تا مرد لازمه تا بشه دیوار آشپز خونه رو کاقذ دیواری زد؟

4 تا،البته اگه نازک خردشون کنین.

عاغا"البته بستگی به سایز مرد وآشپز خونه هم داره. در ظمن دیه ی زن ها نصفه مرداس ها. گفتم بگم که گفته باشم اگه یه روز خاستین از این کارا کنین، راجب دیه هم تحقیق کنین.

  • pou 617

یه روز یه کیانایی،درحالی که اسمشو عوض کرده بود بوده،میره دکتر.

به دکتر میگه: دکتر من هر جا مو دس میزنم درد میکنه.

دکتر میگه مگه میشه .

کیاناهه هم دست میزنه به پاش میگه : اوخخخخخخ

دس میزنه به سرش میگه:اوخخخخخخخ

دس میزنه به کمرش میگه:اوخخخخخخخ

دکتر یه نگاه بهش میکنه میگه تو اسمت کیانا نیست؟؟

میگه نمی خاستم اعطراف کنم، ولی آره اسمم کیاناست.

دکتر میگه عزیزم:انگشتت شکسته.

   دکتر بود بالاخره، تقصیر کیاناهه نبود که.اصن کیانای قصه ما رشتش ریاضی بود.

  • pou 617

یه روز مامان بزرگم(خدا بیامرز) داش واسه نوه هاش نقل میگفت.

روبه دخدرا کرد و گفت شما یادتون نیس، قدیما دخدرا خاسدگار هاشون رو رد میکردن.

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.

   عاغا"فمنیست بازی هم نیست، اینم نمیذاشتم میمردم.

   مامان بزرگ طنُاز بود ما داشتیم؟

   خدا بیامرزه.

 

 

  • pou 617