کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۹ خرداد ۹۵، ۱۳:۵۷ - .
    .
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵، ۱۲:۱۴ - اهورا
    وارونه
نویسندگان

۱۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

خاطرات همه دخترا شبیه به همه

فقط اسم پسراش با هم فرق می کنه!

  • آیدین

یکی از برنامه های زندگیم واسه آینده اینه که یه انارو بازش کنم بشمرم،

ببینم چند تا دونه انار واقعا توشه !!! خیلی برام سؤاله …

موز رو شمردم فقط یه دونه توش بود :|

  • آیدین

به کیانا ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻭﺭﺕ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻴﺮﺳﻪ؟

میگه ﺁﺟﺮ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻣﻄﺮﺡ ﻧﻴﺴﺖ!

  • آیدین

آمریکا چهار شنبه به ایران

حـــــــمله میکنه !!!!!!!!

یه روزنامه ی اردنی خبر زده که آمریکا چهار شنبه به ایران حمله میکنه، 

اینا هم کامنتهای فارسی زیر اون:
  • آیدین

ــ ارسطو : طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود .
ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد . این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود.
ــ خاتمی : چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگو بکند.
ــ نیچه : چرا که نه؟
ــ داروین : طبیعت مرغ را برای این توانمندی ردشدن از خیابان انتخاب کرده است.
ــ همینگوی : برای مردن . در زیرباران.
ــ اینشتین : رابطه ی مرغ و خیابان نسبی است .
ــ پاپ اعظم : باید بدانیم که هرروز میلیونها مرغ در مرغدانی می مانند و از خیابان رد نمیشوند . توجه ما باید به آنها معطوف باشد . چرا همیشه فقط باید درباره مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟
ــ صادق هدایت : از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر.
ــ شیرین عبادی : نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمیدهد .
ــ روانشناس : آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟
ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها .
ــ حافظ : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت
ــ ناصرالدینشاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
ــ سهراب سپهری : مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم .
ــ طرفدار داستانهای علمی تخیلی: این مرغ نبود که ازخیابان رد شد . مرغ خیابان و تمام جهان هستی را به عقب راند.
ــ سعدی : حکایت آن مرغ مناسب حال تواست که شنیدم که درآن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی؟ گفت : ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنی
ــ لات محل : هیشکی نمتونه تو محل ما ازخیابون رد بشه.
ــ فروغ فرخزاد:آه آه از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد .
ــ پاریس هیلتون : خوب لابد اونور خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده .
ــ فردوسی پور : چه میـــــــــکــنه این مرغه ؟.....

  • آیدین

سلام!

نه ، نترسید! هنوز نمرده! اینم آگهی فوت نیست خوشبختانه!

فقط امروز کـ از این صفحه [صفحه 45 - کمی تا قسمتی طنز] به بعد پست هاشو خوندم ، یکم دلم گرفت ، چقد قشنگ مینوشت.

طنزایی کـ تو هیچ وبلاگ و سایت دیگه ای نبود! همه طنزایی بود کـ خودش تو سایتهای انگلیسی خونده بود و ترجمه کرده بود و خیلی هاشم زاده ذهن خلاق خودش بود.

به هر حال هیشکی اون پست (چرا مرغ از خیابان رد شد؟) یادش نمیره!

پو237 رفت چون نا ملایماتی دید.

این اواخر خودش، خودش رو سوژه کرده بود کـ خدایی نکرده کسی ناراحت نشه [لینک]

به گفته ی خودش کـ دیگه نمیخواد بنویسه!

ولی من به شخصه دوست دارم دوباره بیاد ، دوباره بنویسه ، دوباره بخونیم و بخندیم.

من خودم خیلی پستهاشو دوست داشتم ، سبک خاصی داشت!

  عاغا"من داره مرخصی سربازیم تموم میشه تا یه ماه نیستم.   

  سازمان ملی پرورش روحیه بین بچه ها:دروغ گفتم مثه سگ.   

هعی :(

 

//bayanbox.ir/id/5194860718916180253?view

  • آیدین
  آ.ن: همش پست های ضد خانوما نوشتیم ، این یکی هم گذاشتم یکم محض تنوع!  
 
زن با ناز و عشوه به شوهرش گفت: تو اصلاً خبر داری کـ همزمان دوازده تا خواستگار برای من اومده بود؟

شوهر جواب داد: کاش با یکی از همون احمق ها ازدواج کرده بودی!

زن جواب داد: عزیزم، منم همین کار رو کردم!

  • آیدین

پولداری در کابل ، در نزدیکی مسجد قلعه فتح اله ، رستورانی ساخت

که در آن موسیقی بود و رقص و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.

ملای مسجد ، اما  هر روز در پایان موعظه اش دعا می کرد

که خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند

و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می کند ، بفرستد.

یک ما هی از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و طوفان شدیدی شد

و یگانه جایی که خسارت دید ، همین رستوران بود که به خاکستر تبدیل شد.

ملای مسجد ، روز بعد با غرور و افتخار ، نخست حمد خدای را به جا آورد

و سپس خراب شدن آن خانه ی فساد را به مردم تبریک گفت

و علاوه کرد که : اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد ، خداوند او را نا امید نمی کند.

اما خوش حالی مومنان و ملای مسجد چندان دوامی نداشت ،

زیرا صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.

ملا و مومنان ، البته چنین اتهامی را نپذیرفتند.

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان هر دو طرف را شنید،

گلویی صاف کرد و گفت : من سخنان شماها را شنیدم ، اما نمی دانم چه حکمی بکنم .

زیرا یک طرف ، ملا و مومنانی نشسته اند که به تاثیر دعا ، باور ندارند

و طرف دیگر ، مرد ی است می فروش که به تاثیر دعا ، باور دارد …

  • آیدین

«بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم»

تو پیدا کن شراب کهنه اش را ساغرش با من

«اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد»

تو پیدا کن دلی عاشق ، جواب لشکرش با من

«شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم»

شراب ارغوانی جو ، گلاب قمصرش با من

«چو در دست است رودی خوش ، بزن مطرب سرودی خوش»

که رنگ چار مضراب از تو رقص بندرش با من

«صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز»

که کشف روی او با تو ، نظر بر منظرش با من

«یکی از عقل میلافد، یکی طامات می بافد»

خدایی ادعا داری اگر ، پیغمبرش با من

«بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه»

در میخانه را واکن ، بهشت و کوثرش با من

«سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز»

اگر شیراز شد ، ورنه جای دیگرش با من

«بیا حافظ حوالت ده جسارت های هالو را

به موی یار شیرازی جواب مادرش با من

  • آیدین

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق می‌کنه.

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال می‌شم بتونم کمکتون کنم.

گفت: من رفتنی‌ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم می‌میرم.

گفتم: دکتر دیگه‌ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمی‌شه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاالله که بهت سلامتی می‌ده.

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده‌ایه و نمی‌شه گل مالید سرش.

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم می‌میرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم. کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم. خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم. اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت.

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمی‌کرد. با خودم می‌گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن. آخه من رفتنی‌ام و اونا انگار موندنی.

سرتونو درد نیارم من کار می‌کردم، اما حرص نداشتم. بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمی‌کردم و دوستشون داشتم.

ماشین عروس که می‌دیدم از ته دل شاد می‌شدم و دعا می‌کردم. گدا که می‌دیدم از ته دل غصه می‌خوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک می‌کردم. مثل پیرمردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی می‌کردم. الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم.

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول می‌کنه؟

گفتم: بله، اونجور که می‌دونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه. آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر،

وقتی داشت می‌رفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟ گفت: بیمار نیستم! گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: می‌تونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت.

  • آیدین