کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۹ خرداد ۹۵، ۱۳:۵۷ - .
    .
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵، ۱۲:۱۴ - اهورا
    وارونه
نویسندگان

خانه سالمندان - قسمت دوم

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۱، ۰۹:۲۰ ب.ظ

قسمت اول

----------------

آیدین ، به دوستان ، اتاق ، پنجره و خورشیدی کـ به شدت می درخشید نگاه کرد و پس از مدتی رفت تا اتاق خودش را ببیند.


اتاق ها دو نفره بود ، مردها در یک ساختمان و زن ها در یک ساختمان دیگر بودند، سالن غذا خوری ، سالن اصلی برای استراحت و تفریح سالمندان ، و یک حیاط بزرگ ...

حمید تنها بود ، آیدین نیز [به قول کیانا!] !

با اصرار حمید ، آیدین به اتاق حمید منتقل شد.

تخت آیدین کنار پنجره بود ، به قول حمید «پنجره مونس خوبیه ، خوبیش اینه کـ هر چی درد و دل کنی گوش میکنه و اصلا" غر نمیزنه!»

آیدین به پنجره نگاه کرد ، دنیایی کـ دیگر در آن از فعل مستقبل استفاده نمیشد ، همه ی فعل ها ماضی بعید بودند.

فک میکرد ، نه به اینکه چرا او باید اینجا می بود و چرا پسرش او را به خانه سالمندان آورده بود ، به این فکر میکرد کـ چرا چنین مدت طولانی ای را از دوستانش غافل بوده.

... و خوشحال بود کـ خانه سالمندان برایش جای غریبی نیست ، خانه سالمندانی پر از آشنا.

تا به خودش آمد ، شب شده بود ، خورشید دیگر نمی درخشید.

سرش را برگرداند ، حمید را دید با لبخندی بر لب و اشک های بر گونه هاش. نمیدانست کدام را باور کند.
علت را پرسید.

«فردا اول مهره ، نوه ـم پریا اولین روزیه کـ میره مدرسه. میدونم الآن از فکر مدرسه خوابش نبرده! دوست داشتم کنارش باشم ، ولی الآن 7 ماهه ندیدمش» (هیچکس علت علاقه حمید به 7 را نمیدانست!)

حمید ادامه داد: «بعد از مرگ ستاره قطبیم* حال زندگی کردن نداشتم ، ولی با بدنیا اومدن پریا ، من دوباره به زندگی برگشتم ، همه ی عشق و وجودم شده نوه ـم»

با یک لبخند [ مثه :) ] گفت: «آیدین جان ، این درد همه ماست ، حسرت گذشته  و کنار خانواده بودن چند وقت یه بار میاد سراغ ما ، کاش زندگی Ctrl + Z داشت ، ولی خب زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده می مونه ، بخوری تموم میشه ، نخوری حروم میشه! از زندگیت لذت ببر ، حتی در اینجا ، چون در هر صورت تموم میشه»

حرف های حمید آرومش می کرد. (اصولا" همینطوری بوده!)

حال راحت می توانست بخوابد.

خورشید به شدت درخشید ، آیدین بیدار شد و خواست حمید را با یک لیوان آب بیدار کند کـ دید سر جایش نیست! (یعنی آدم تو زیرزمین بادکنک هوا کنه ولی اینجوری ضایع نشه!)

از اتاق بیرون آمد ، کسی در راهرو نبود! اصلا" انگار از هیچکس خبری نبود!

به سمت سالن اصلی رفت ، در را باز کرد.

و باز هم یک شگفتی جدید، برایش جشن تولد گرفته بودند!!

فکرش را هم نمی کرد کسی یادش باشد ، آخر وقتی پسرش جشن تولدش را فراموش کرده بود ، از یک مشت پیرزن و پیرمرد چه انتظاری میرفت؟

هیما ، ارشد زنان خانه سالمندان ، گفت:

« جشن تولدتو صبح گرفتیم ، چون خودتم صبح به دنیا اومدی دیگه!

هفتاد سال پیش همین موقع داشتی گریه می کردی!

الآن داری گریه میکنی!!

یعنی تو این هفتاد سال هیچ تغییری نکردی!؟»

همه صبحانه را خورندن و کیک را ، و میوه ها را و از همه مهمتر مغز یکدیگر را ...

بعد از صبحانه رفتند تا در حیاط گشتی بزنند ، خانه ی سالمندان بزرگ بود ، جایی کـ صمیمیت و دوستی غوغا میکرد ، جایی کـ ما در دنیای بزرگتر ماشینی ـمان نمیبینیم.

بعد از کمی تا قسمتی استراحت در حیاط ، به اتاقش برگشت ، ولی یک آن چشمش به چیزی افتاد ...

ک.ف : ستاره قطبی ستاره ای است پر نور که راه  را نشان می دهد. در اینجا مظور همسر منه که با نور و روشنایی که داره راه رو به من گمشده ی دریای عشق نشون میده!!!

دیدگاه‌ها (۲۳)

  • هکیم (هادی کامل)
  • ستاره قطبی خدابیامرز همسر حمید بود یا آیدین؟
    پاسخ:
    حمید!
    ایــــــــــــــــــــول خیلی باحال بود!!!!
    شنیدین میگن عمر زنها بیشتر از مرداست؟؟!!!
    ولی من نمیدونم شما دوتا دیگه با زنهای بیچارتون چیکارکردین که هر دو زودتر از شما مردن!!!:-OoO
    مخصوصا ستاره ی قطبی شما حمید آقا!!!!!!!

    ...به قول حمید «پنجره مونس خوبیه ، خوبیش اینه کـ هر چی درد و دل کنی گوش میکنه و اصلا" غر نمیزنه!»...
    *همصحبتی ک رابطه بی طرفه دنیای بیرون و آیدینه، فقط گوش میده. بدون خستگی، قضاوت و واکنش...یه جورایی آرامش بخشه...
    انتخاب آیدین، بعنوان همصحبته؛ تا وقتی ک: "...
    کاش زندگی Ctrl + Z داشت ، ولی خب زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده می مونه ، بخوری تموم میشه ، نخوری حروم میشه! از زندگیت لذت ببر ، حتی در اینجا ، چون در هر صورت تموم میشه»"
    و در نهایت: "
    حرف های حمید آرومش می کرد. (اصولا" همینطوری بوده!)"
    * حالا بگذریم ک خیلی این جمله ی حمید داستان واسم جالب بود. و اگه بخوایم ازش بگیم کامنت تبدیل ب پست میشه:/
    ولی در نهایت آیدین اعضای تنهاییاشو پیدا میکنه...ک از قضا همدرد و هم عصر دورانه گذشته ن...دورانی ک مدام داره مرورشون میکنه...
    تاجایی ک میگه: "
    ... به این فکر میکرد کـ چرا چنین مدت طولانی ای را از دوستانش غافل بوده.... و خوشحال بود کـ خانه سالمندان برایش جای غریبی نیست ، خانه سالمندانی پر از آشنا...."
    راستی طنزای تو حرفای هیمای داستانم خواستنی بود.

    همین...:D
    پاسخ:
    مرسی کـ اینقدر قشنگ داستان رو می بینید.
    خوب خوندم خودش هنره

    میذاشتیم همگی پارسال!!!!

    من و عارفه رو سها و سما و ثنا و صبا!!!:دی!!!

    آخـــِـــی!یادش بخیر!:(

    واقعا دلم برای این قسمت از وبت تنگ شده شدیـــــــــد...

    داستانو بذار دیگه!!!

    این جور چیزارو باید از سها یاد بگیری!

    درست سر هفته که میشد میذاشت!!!

    پاسخ:
    سها مگه داستان می ذاشت!؟
    دقیقا منظورتو از «به زودی» میشه توضیح بدی آیدین؟!
    پاسخ:
    به قول خودت به خیلی زودی!
    یعنی 1 تیر 1392 افتتاحشه
    توروخدا این قسمتو فراموش نکنید... خیلی کنجکاو شدم بقیهش چی میشه!
    پاسخ:
    چشم ،‌ یکم به وبلاگ سر و سامون بدم ،‌ اونم چشم!

    آیدین جااااااااااااان...

    فردات شد پس فردا...

    پا میشم میاما ... X-(

    آیدیـــــــــــ ... ــــــــــــــن !!!

    من میخوام ادامه ی اینو بخونم...

    چرا درک نمیکنی آخه ؟؟؟


    پاسخ:
    امشب مینویسم ، ایشالا فردا میذارم.

    چرا پس اینو نمیذارین ؟؟؟(قسمت سومشو)

    مثه قهوه ی تلخ چرا این طوری میکنین؟؟؟

    چرا مردم رو منتظر میذارین آخه ؟؟؟

    چرا شما پاسخگو نیستین ؟؟؟

    پس قسمت سومش کووووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ:
    قسمت سوم؟

    چشم ، حتما!
    قسمت سومش کو؟!
    پاسخ:
    بزودی ...
    قسمت بعدی چند شنبه میاد؟
    پاسخ:
    معلوم نیست !!
    این دو هفته هم من و هم آیدین درگیریم و مشغول مشکلات زندگی !!
    اما قول میدیم از هفته بعد قسمتا به موقع اماده شه !!
    میشه زودتر بقیشو بنویسین؟؟خیلی کنجکاو شدم:(
    میشه منو بزارین یچی تو مایه های مادربزرگ سید:D
    پاسخ:
    =)) !
    باور کنین اگه منو شل و پل نشون بدین یه کاری میکنم خودتون شل و پل شینااااااااااا
    پاسخ:
    باشه بابا!
    عالی!!!
    خیلی ممنون!
    بسیار کنجکاوم!!!
    ستاره ی قطبی!چه جالب!
    خو منم بیام دیگه:(
    پاسخ:
    میای ... عجله نکن.
    اقا منم میخوام بیام تو داستان:(
    بعد یه طرح فرار از خانه سالمندان بدم!بریم عقش و حال:(
    منم بندازین وسط داستان:((
    پاسخ:
    شما میاین تو داستان فقط فکر فرار نکنین !!
    اخه اصن جزو برنامه ها و هدف های داستان نیست !!

    آ.ن: حمید جان، پاسخ دیدگاه های پست خودت رو بده!
    عالی بود!!!
    آیدین فوق العاده بود!!
    بعدشم من با هفتم شخص نوشتم نه اول شخص!!
    من از زبان آیدین نوشتم!! یه شخص و شمار جدید وارد زبان فارسی کردم!!

    تو قسمتای بعد شاید بگم چرا از 7 خوشم میاد!!
    تا اینجا بدونین که روزایی که مدرسه ندارم 7 صبح بیدار میشم و روزای مدرسه هم ساعت 7 صبحانه می خورم !!! { چه کارای بیخودی!!}


    ستاره قطبی هم تعبیرش کاملا مال خودمه !!
    البته چون نجوم من ضعیفه هنوز ستاره قطبی زندگیم رو پیدا نکردم!!
    پاسخ:
    :))
    ایول ، به هر حال این قسمت رو تو نوشتی ، من فقط بازنویسیش کردم!!
    ++ یادم رفت بگم: «تعداد علامت تعجبا عااالی بود!!» :دی
    پاسخ:
    مرسی!
    تمام سعیمو کردم کـ علامت تعجب الکی نذارم!
    خووووب بود!! :)
    آدمو برای خوندن بقیه ی داستان مشتاق میکنه! حداقل برای من که این جوریه!

    +«خواست حمید را با یک لیوان آب حمید را بیدار کند کـ دید حمید سر جایش نیست!»
    زبان فارسیت در این حد مشکل نداره دیگه!! احتمالا حواست نبوده!
    پاسخ:
    =))
    واقعا" حواسم نبود ، من تیکه تیکه فکر میکردم و مینوشتم ، حواسم بهش نبود!!

    + اصلاح شد.
    فک میکنم تین نت رو واسه قشنگی ساختی
    پاسخ:
    نه! ولی باور کن نمیرسم بهش سر بزنم!

    "بعد از صبحانه رفتم تا در حیاط گشتی بزنند"

    درست کنین لطفا...

    چه قدر بده که آدم باید منتظر باشه تااااااااا هفته ی بعد تا ببینه چی میشه!

    وایسه تا خورشید دوباره به شدت بدرخشه تا ببینه چه اتفاقی قراره بیفته!


    راستی "ستاره ی قطبی" تعبیر خیلی خوبیه!

    خیلی خوب بود!ینی عاشق این "ستاره ی قطبی" شدم

    پاسخ:
    بخاطر این بود کـ حمید قصه رو اول شخص نوشت ، من سوم شخص ، اینجا قاطی شد!

    سعی میکنیم زیاد شما  رو منتظر نذاریم.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی