کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۹ خرداد ۹۵، ۱۳:۵۷ - .
    .
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵، ۱۲:۱۴ - اهورا
    وارونه
نویسندگان

خانه سالمندان - قسمت سوم

جمعه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۲۴ ب.ظ

قسمت اول

قسمت دوم

----------------

بعد از کمی تا قسمتی استراحت در حیاط ، به اتاقش برگشت ، ولی یک آن چشمش به چیزی افتاد ...

حمید داشت با لپ تاپ کار می کرد.

- «ای نامرد! سیستم داشتی و به ما نگفتی!؟»

- «مگه تو نداری؟»

- «نه بابا! مال من خراب شد، به پسرمم میگفتم واسم بگیر میگفت الآن پول نداره اجاره خونشو بده، چه برسه به اینکه 25میلیون بده واسه من لپ تاپ بگیره!»

با هم نشستند و غرق شدند در دنیای اینترنت. خاطره ها را مرور می کردند و راستی، چقدر خاطره ...!

آیدین نگاهی به کمی تا قسمتی طنزش انداخت.

بازدید امروز: 1 نفر

بازدید دیروز: 0 نفر

آخرین پست: 29 تیر 1396 ، خداحافظ همه.

اشک از چشم هردوشان سرازیر شد. چه کسی فکر می کرد روزی عزیز دردانه ی آیدین به آن حال و روز بیافتد.

با هم به حیاط رفتند تا کمی حال و هوایشان عوض شود.

کمی قدم زدند ، آرام شدند. حمید روی نیمکت نشست.

آیدین بازهم به زندگی اش فکر می کرد ، به پسرش ، به عروسش ، کـ تنهایش گذاشتند. بغض را حتی می شد از آهنگ قدم زدنش فهمید.

وقتی کمی آرام شد، متوجه شد خیلی از نیمکت دور شده است.

برای اینکه سریع تر به اتاقش برود از راه حیاط پشتی رفت.

با قدم های آهسته به سمت پشت ساختمان می رفت کـ ناگهان متوجه چیزی شد.

زیر چراغ برق کلی کاغذ باطله ریخته بود. اما یک کاغذ قدیمی ، کهنه و نیم سوخته جلب توجه می کرد.

کاغذ کهنه را برداشت.

چیزی کـ می دید را باور نمی کرد.

- «نکنه نقشه گنجه!!!»

- «اِ آره! نقشه گنجه!»

- «حتماً سرکاریه»

- «ولی اگه نباشه چی!»

- «اِ! اینکه آدرس همینجاست» «نقشه همینجاست!»

- «واای! اگه حمید بفهمه از خوشحالی ذوق مرگ میشه!!»

دیدگاه‌ها (۳۹)

من فکر کنم یه ده بیست سالی از بقیه عقبم:-"
تازه خانه سالمندانو خوندم
ولی زیاد فکرتو درگیرنن
انقد لج گرفتی واسه پسرت لپ تاپ بخره برات آوردت اینجا!!!!!!!
نگران نباش!!!این نیز بگذرد
.
.
.
حالا یه سوال:
ادامه داستانو چرا نمی نویسین؟؟!!!
نمیدونین چطو ادامه بدین یا میدونین قراره چی بشه ولی وقت ندارین بنویسین؟؟!!
صرفا همینجوری پرسیدم!!!

آفــــــــــرین نگار...

من پشتتم! :دی!

عاغا یهنی چی پاس میدی به یکی دیگه؟!آقا حمید هم کـ معلوم نیس کجا هستن جواب نمیدن!!مسئولین این وب پاسخگو باشن لطفا!!!!

:O

سه ماه تابستون تموم شد... اما قسمت جدید خانه سالمندانو نذاشتی!!!


خدا کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من که دیگه کلا یادم رفته داستانو!!
اگه احیاناااااا یه وقتی خواستی قسمت جدیدو بذاری، یه آنچه گذشت هم بذار اولش!
پاسخ:
نه دیگه.
شما بشین قبلیا رو بخون دوباره!
خانه ی سالمندان عزیز مثه اینکه آقا آیدین کلا" کنار گذاشتت!کلا باید بیخیالت بشم دیگه!
از اول تابستون میخواد قسمت چهارمت و بنویسه اما نمی نویسه!چ کنیم!توام باید بری خاک بخوری!
پاسخ:
آ.ن: آقا حمید داره مینویسه.

الآن که گفتی "چشم" میذاری دیگه؟ :) ;;)

مرسیــــــــ آیدینــــــ ...

:-w

اگه اولاش باشه که درجا بدبختیم!!!

باید جون بدیم تا داستانو تا آخر بخونیم!!!

وااااااالاااااااااااااااااا!!!

خو بذار دیگه ادامشو!

خوشت میاد دختر و پسرای مردمو میذاری سر کار؟ :|

و به عهد خود وفا کنید!!(آیش یادم نمیاد! :دی!!)

پاسخ:
چشم.
ببخشید دیر شد.

ماه رمضون هم تموم شد!!

شیخ و مریدان هم تموم شد!!!

پس چرا این خانه ی سالمندان تموم نمیشه؟!

آخه واقعا آدم این دردشو بره به کیــــــــــ بگه ؟!هااااااااااااااااا ؟

پاسخ:
تموم بشه؟
تازه شروع شده!
:/ چی شــــــــــــــــــُـــــــــــــــد؟!!!
ما خانه سالمندان میخوایم یالا...
:|
نظرم اینو کشته
منبع:نگار:))
چاره چیه فعلا منتظر میمونیم دیگه :)
پاسخ:
مچکرم.
الآن ینی داری منظم آپ میکنی دیگه؟!
پاسخ:
:دی!
خسته شدم از بس اومدم و ادامه ی خانه ی سالمندان رو ننوشته بودین!!!:((
پاسخ:
ببخشید مهتا خانوم!
سرم شلوغه بخدا!
واسه همون روز پیشبینی کنه بهتره تا برای فردا عاغا ما به کی بگیم به پیشبینی اعتقاد نداریم؟یهو بیاد فالم بگیره دیگه!
خیلی ممنون حتما لینکتون میکنم :)
ادامه ی خانه ی سالمندان و کی مینویسین؟
راستی عیب نداره من لینکتون کنم؟
پاسخ:
به زودی
لطف میکنید اگه این کارو کنین!
بله منم میدونستم این وبلاگه اما این نگار چیــــــــــــــــــــز منو منحرف کرد داشتم مینوشتم وبلاگ گفت نع سایته بی سواد!ببینین همین آدمان که جامعه رو منحرف میکنن کلا" D:


پاسخ:
:)) ، نه ، همون وبلاگه
وبلاگ واسه خودش حرمتی داره! الکی نگین سایت.
کی ادامشو مینویسین؟؟!!
نویسنده کـ نباید بین نوشته هاش فاصله بیفته!اینجوری رشته داستان از دستش در میره!!!!
پاسخ:
نه! رشته داستان دستمه!
مینویسم ، ببخشید.
خیلی سایتتون باحاله همشهریا!
من که خیلی خانه ی سالمندانتونو دوست دارم!
موفق باشین!
پاسخ:
ممنون مهتا خانوم!
سایت نیست ، وبلاگه!
خانه سالمندانم شما رو خیلی دوست داره (!)
تورمو نیگا:/  "...25میلیون بده واسه من لپ تاپ بگیره!»
 ینی ا پرایدم گرون تر میشه :/
پاسخ:
نه دیگه! آقا پراید خیلی گرون میشه!
خب دلیلیش چیه؟ تو روند داستان مشخص میشه؟
پاسخ:
صد در صد!

خودمم زیاد فک کردم

به نتیجه ای جز دوستی نرسیدم!!!

من بچه های اینجارو خیلی دوست دارم

پرنیان، کیانا، هیما جون و دوستای خودم!

یه چیزی بگم باورت میشه؟؟؟

میدونی کی به من گفت بیام وبت ؟؟؟؟

(همونی که دیروز باهات بد حرف زد!)(چرا جوابشو ندادی خوووووو؟)(اَه)

پاسخ:
حوصلشو نداشتم! بهش بگو بازم بیاد وبلاگمون.
با اینکه حوصلشو ندارم ولی دختر خوبیه ، جاش خالیه
چون از طنز متنفرم!!!
پاسخ:
جااان؟ پس اینجا چیکار میکنی؟

ام ... خوب بله!

من وکیل کار بلدی تشیف دارم!

2 سال؟ام..!بله!دو سال!

معلومه که با زوجه است!!!

تو که قراره وکیل بشی میدونی یا آیدین؟؟؟

(آیدین تو چی میکشی از دست ما؟؟؟!)


پاسخ:
عاشق این جمله ی داخل پرانتزتم!

رها جان 2سال سربازی از دست در رفت!

 

ولی من تحقیق کردم حق طلاق اصولا و معمولا با زوجه است!

باز حالا هرجور راحتین!

پرنیان جونم، منظورم همین چیزی بود که خودم گفتم!!!


آیدین تو مطمئنی که پسری؟

نشنیدم که پسرا بگن که من طلاق میخوام!!!

پاسخ:
چرا اصولاً به هر چیزی جز جنبه ی طنزش فکر می کنید؟
امتحان داشتی؟
«درسته یکم ضعیفه ، ولی از این به بعد منتظم آپ می کنم.»
آپ کردن به صورت منتظم یا منظم؟
پاسخ:
فرقی نمیکنه ، جفتش دوتاست.
رها این قسمت دیدگاهت رو نفهمیدم!
دوستان محترم، این داستان کاملا خیالیه و هیچ ارزش دیگری ندارد.(یعنی همین دیگه!)
این کجا بوده؟ :-؟

پاسخ:
نه خب شاید بعضی ها فکر کنن من یه پیرمرد 70سالم و دارم اینجا پست می نویسم

پرنیااااااااااااااان!

به نکته ی ظریفی اشاره کردی عزیزم!!!

96.4.29

این تاریخ میشه ماله 4 ساله دیگه!!!آیدین الآن دومه، سال دیگه میشه سوم، سال دیگه پیش، ساله بعدم دانشگاه، سال بعدم حتما میخواد ازدواج کنه.

و اگه ازدواج کنه، 100% همسر گرامیشون اجازه نمیدن که دیگه وبنویسی کنه و دخترا براش نظر بذارن!در نتیجه آیدین 20 ساله، چون احتمالا زندگشیو بیشتر از وبش دوست داره، کلا منصرف وب نویسی میشه!!!

دوستان محترم، این داستان کاملا خیالیه و هیچ ارزش دیگری ندارد.(یعنی همین دیگه!)


«ولی واقعا چراااا ؟؟؟»

پاسخ:
1. این تاریخ دلیل دیگه ای داره
2. من اگه ازدواج کنم همسر گرامیم غلط میکنه نذاره وبلاگ بنویسم! اصن من طلاق میخوام.
نتیجه ی اخلاقی: همیشه تو دلت اریکی یه امیدی هست، یعنی امکان داره یه اتفاق خوب بیوفته.مثلا تو این داستان تا آیدین غمگین میشه یهو یه اتفاقی میوفته که باعث میشه شاد شه.
29 تیر 1396 ؟
این تاریخ رو از عمد انتخاب کردی یا اتفاقی؟ اگه از عمد بوده چرا؟
سپاس
پاسخ:
هیچ اتفاقی وجود نداره.
خواب میبینم!؟ :O
+آخی! آیدین از اون پیر مردایی میشی که با خودشون حرف میزنن؟! یه چیزی تو مایه های آقای فیضی!!
پاسخ:
نه نه! کاملاً واقعیت داره.
بالاخره قسمت 3ـشو نوشتم.
درسته یکم ضعیفه ، ولی از این به بعد منتظم آپ می کنم.
zood zoodam bezar Kho
kam booooooddd
پاسخ:
ببخشید. آخه این قسمت مهم بود.
عوضش دیگه منظم میذارم.

به موقع درست شد!!!!

:))

پاسخ:
بعله!

آفرین چ سرعت عملی!

پاسخ:
ما اینیم دیگه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی