کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۹ خرداد ۹۵، ۱۳:۵۷ - .
    .
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵، ۱۲:۱۴ - اهورا
    وارونه
نویسندگان

جعفر

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۲۸ ب.ظ

 

سالها پیش در یکی از مدارس، پسربچه‌ای بود به نام جعفر که همیشه با لباسهای چرک در مدرسه حاضر می‌شد. هیچکدام از معلمان او را دوست نداشتند.
روزی خانم احمدی مادرش را به مدرسه خواند و درباره وضعیت پسرش با وی صحبت کرد. اما مادر بجای اصلاح فرزندش تصمیم گرفت که به شهر دیگری مهاجرت کند،

بیست سال بعد خانم احمدی بعلت ناراحتی قلبی دربیمارستان بستری شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت.
عمل خوب بود. هنگام به هوش آمدن، دکترجوان رعنایی را در مقابل خود دید که به وی لبخند میزد. می‌خواست از وی تشکرکند اما بعلت تأثیر داروهای بیهوشی توان حرف زدن نداشت. با دست به طرف دکتر اشاره میکرد و لبان خود را به حرکت در می‌آورد. انگار دارد تشکر میکند اما رنگ صورتش در حال تغییر بود و در حال کبود شدن بود. تا اینکه با کمال ناباوری در مقابل دکتر جان باخت.

دکتر ناباورانه و با تعجب ایستاده بود که چه اتفاقی افتاده است! وقتی به عقب برگشت «جعفر» نظافتچی بیمارستان را دید که دو شاخه دستگاه بیماران قلبی را درآورده و شارژر گوشی خود را به جای آن زده است!

آ.ن: نکنه یه موقع فکر کردین جعفر دکتر شده و از این حرفا!؟ نه بابا اون الاغ رو چه به این حرفا!

  • ۹۳/۰۴/۱۷
  • آیدین

جعفر

دکتر

دیدگاه‌ها (۱۲)

  • زندگی زیباست
  • جالب بود
    مطلبت جالب بود،‌اما خیلی بهتر بود که اسم دیگه ای برای این انسان انتخاب می کردی. توی داستان انتخاب با شماست. میتونی یک اسم دیگه که بار معنوی نداشته باشه رو انتخاب کنی
    موفق باشی
    پاسخ:
    خب خیلی اینجور چیزا خیلی مهم نیست. افراط محسوب میشه.
    حالا اگه می گفتم کوروش کسی اعتراض نمیکرد!
    نکنید این کار رو. اسلام قشنگه، با این حرفا بقیه رو زده نکنید.
  • مهناز بانو
  • کار دنیا رو ببین.... بعد از این همه سال... راست میگن زمین گرده هاااا!!!!!!
    سلام آیدین من چند وقت بود اینجا نیومده بودم اوه اینجا چقدر عوض شده اون طبقه بندی موضوعی قبلا اونور نیود :))
    پاسخ:
    بله بله.
    به یاد آورنده داستان خسرو!
    پاسخ:
    یه چیزی تو همون مایه‌ها
    خدا خفت کنه 
    خخخخخخخخخخخ
    آیدین مواظب باش الآن از صنف جعفرها و جعفری فروش ها میان اعتصاب میکنن در وبلاگتو تخته میکنن :دی!!!
    ولی واقعا غافلگیر شدم.
    پاسخ:
    ممنون D:
    من واقعا ترجیح میدم بر اثر همون طوفان و آجر و اینا بمیرم تا بر اثر تموم شدن شارژ گوشی -به قول تو- یک الاغ!!
    ضد حال!!!
    عجب!!!

    اوووووووووووووووووف

    /:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی