کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۹ خرداد ۹۵، ۱۳:۵۷ - .
    .
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵، ۱۲:۱۴ - اهورا
    وارونه
نویسندگان

خانه ی سالمندان - قسمت پنجم

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۰۰ ب.ظ

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

----------------

نگار یه لبخند زد و گفت بیاین دنبالم
حمید و آیدینم به دنبال نگار راه افتادن
تو این مدت حمید همش تو فکر بود . آیدینم همش زیر چشمی حمید رو نگاه میکرد و کنجکاو بود که حمید به چه چیز نقشه اینقدر داره فکر میکنه
آخر نتونست جلوی خودشو بگیره و ازش پرسید : چیه ؟! به چی داری اینقد فکر میکنی ؟!!!
حمید : من دارم فک مبکنم که این اعداد روی نقشه چی می تونن باشن. این نقشه که داره اینجا رو نشون میده پس این اعداد چی میگن این وسط ؟!!!
آیدین : بده منم ببینم شاید....

حرف آیدین تموم نشده بود که نگار گفت :  رسیدیم! اینجا چند تا کتاب قدیمیه که فک کنم تو اینا یه سری چیزا در مورد این اعداد ، بشه پیدا کرد. این همه ی کمک من به شماهاست.
حمید : اینا رو از کجا آوردی ؟!
نگار : اینا خرت و پرتای مهتاجه!
آیدین : خب دست تو چیکار میکنن اینا ؟!
نگار : ازون جایی که من به فکر مهتاج بودم اینا رو از دستش قایم کردم اینجا !
آیدین : چرا آخه ؟!
نگار : خب اینقدر این چرت و پرتا رو می خوند مغزش تاب برداشته بود . همش فک میکرد اینجا باید یه گنجی باشه و این حرفا. از وقتی هم که فک میکنه اینا رو گم کرده اوضاعش بهتر شده ولی حالا که شما ها این کاغذو پیدا کردین منم دارم یه ذره شک میکنم که واقعا گنجی در کار باشه!!
حمید ( با شوخی) : والله من که فک میکنم هممون مغزمون تاب داشت که وبلاگ یک طنز رو دنبال میکردیم :) همه کم داشتیم که مخاطب وبلاگت بودیم به خدا :)

[البته کمبود خوندن مطالب خوب منظورش بوده !! مخاطبان وبلاگ به دل نگیرن!]

آیدین : حالا بیخیال شو تو رو خدا . بیاین ببینیم اینجا چیزی پیدا میکنیم . [اصن آیدین تا صحبت از یک طنز میشه بحثو عوض میکنه ، معلوم نیست چرا]
نگار : من کار دارم . خودتون بگردین ببینید چیزی پیدا میکنید یا نه! زیادم اینجا رو بهم نریزین !
 اینقد نگار سریع و قاطع از زیر کار در رفت که آیدین و حمید چیزی نتونستن بگن و نگارم رفت

بعد از یه ساعت گشتن تو این کتاب و اون کتاب آخر چیزی که بتونه اون اعداد روی نقشه رو توصیف بکنه پیدا نکردن!
حمید : ای بابا! تو این کتابا که هیچی نیست. تو رو خدا بیخیال شو آیدین. داشتم با لپتاپم کارمو میکردما ! الکی جو دادی
آیدین :  :|
حمید : حرفی نداری بگی؟!!!
آیدین : من میگم بریم پیش همون بهزاد که گفتی. شاید اون کمکی بکنه
حمید : چه می دونم والا! نو که امروز ما رو خراب کردی بریم ببینیم چی میشه [حالا انگار بقیه روزا حمید چه کار مهمی داشته که هی منت میزاره!]


آیدین از وقتی که به خونه سالمندان اومده بود بهزادو ندیده بود. به خاطر همین از حمید در مورد بهزاد پرسید. حمیدم گفت :
اتاق بهزاد با اتاق های دیگه فرق داره. معلوم نیست پارتی یا پولی داشته چی بوده که اتاقش تک نفرست . خودشه و خودش. زیادم با دیگران ارتباط نداره. بیشتر وقتشو با کتاباش سر میکنه. البته از وقتی اومده خونه ی سالمندان اینقد اهل مطالعه شده که نمیدونم چرا عشق مطالعست
اگه از اول اینجوری کتاب میخوند الان به جای اینجا داشت تو دانشگاه آزار اسلامی درس میداد.
بالاخره به اتاق بهزاد رسیدن. همین که وارد شدن ، دیدن بهزاد سرش تو کتاب بود و داره میگه: افسوس...زلزله...زلزله
آیدین : اینا چرا همه مخشون تعطیله. اینجا خونه سالمندانه یا تیمارستان؟!!!!!
حمید : چته بهزاد؟ چرا زلزله زلزله میکنی؟!
بهزاد : سلام. شماها کی اومدین؟
بهزاد که حساس بود غریبه ها بیان اتاقش به حمید اشاره کرد که بیاد کنارش تا باهاش حرف بزنه. عینک رو چشمش رو یکم جابجا کرد و دقیق تر نگاه کرد و گفت: این کیه؟ چقد آشناست!
حمید : تو اصن اینجا با ما داری زندگی نمیکنیا . اصن خبر نداری کی رفته کی اومده!
بهزاد : به چه دردی میخوره دونستنش. اینا هیچ کدوم مهم نیست. حالا بگو کیه؟
حمید : نه مهم نیست! این آقا آیدین خان همتی هستن
بهزاد : نه!!
با تعجب به سمت آیدین اومد و با رسیدن به آیدین یه لبخندی زد و گفت : خوش اومدی پیر مرد یک طنزی :) !!
آیدین : ممنون مرد تاریخی !!
بهزاد : بیاین یکم چایی بزنیم با هم

همه نشستن و حمید باز پرسید که چرا زلزله زلزله میکردی؟!
بهزاد گفت هیچی! داشتم افسوس میخوردم که چرا زلزله حرمت بناهای پیر رو نگه نمیداره !!
حمید و آیدین به هم نگاه میکنن و میگن: بععععععععععععله !
حمید : کلا تو جوی دیگه بهزاد!
بهزاد : آره. خیلی هم خوبه اینطوری !! اینا رو ول کن. تو تا با کسی کار مهمی نداشته باشی از پشت لپتاپت تکون نمیخوری! چیکار داری پسر ؟!
حمید : بیا ببین ازین کاغذ چیزی سر درمیاری بهمون بگی.

بهزاد یکم کاغذو این ور اون ور کرد و حلقه ی چشماش از تعجب هر لحظه بزرگ تر شد و گفت : این دست شما چیکار میکنه؟!! میدونین این چیه؟!

آیدین و حمید گفتن : چی هست؟!!!!!!!

...

  • ۹۲/۱۱/۲۵
  • حمیدرضا مرادی

دیدگاه‌ها (۳۰)

وای خداروشکرررررررر بالاخره پست اینو گذاشتین:((:))
دیگه داشتم پیر میشدم از دستون!
ازین به بعدم زود به زود بزارین:( باشه؟:D
پاسخ:
چشم.
رها! باز شماها هستین، این غمو شریک میشیم با هم!!
شماها نبودین من یا خودم جان به جان آفرین تسلیم میکردم، یا جان آیدینو!!
بهزاد :))
پرنیان =)) گفت و گو که بد نیس! بدون گفت و گو که نمیشه از دیگران چیزی یاد گرفت! :)
هرگز نمی‌پنداشتم یک واژه در دیدگاه من تا این اندازه مسبب گفت و گو شود! خواهان پوزش هستم الان!
منم چشام درومد تا این 26تا دیدگاهو بخونم! :|
کلو اجم این ( این درسته D: ) 
فارسی را پاس داریم 
* همگی

=)) کیـــــانـــــــا ...!!!

تو چی میکشی ...

آخه "کل العجمعین"؟ =)) "عجمـــع" ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ =))))))

از این 23 تا دیدگاه هم 3 تاش برای من بوده که داشتم گلومو پاره میکردم که به جای قسمات بگین بخش ها که فارسیه!!
«کل العجمعین خسته نباشید.»
کل العجمعین؟! آخه؟! بی فرهنگ!! :| :دی
+ شما خسته نباشی!! أجمع! بر وزن أفعل!! :|
++ جا داره من فزون بر معلم زبان فارسی و ادبیاتت، به معلم گرامی عربیتم تبریک بگم بابت داشتن دانش آموزی مث تو اصن!!!
تا الآن 22تا دیدگاه داشته این پست
17تاش درمورد قسمت‌ها بوده!
کل العجمعین خسته نباشید.
نـــــــــه! به قول کیانا: قسم>قسمة>قسمات
خب من چیکار کنم اینجا که من هستم زیاد از این کلمات عربی استفاده میکنن منم عادت کردم دیگه :| منظور همون بخش ها بود
الان هم میان هم کله منو می‌کنن!
پرنیان قسمات چی بید ؟ 
قسم ها (سوگند) منظورته ؟


  •  kiAna v.M نه دیگه فک نمیکردم پیر بشم ... آفرین فارسی را پاس داریم 
  •  pr. mahtaj     به خرافات اعتقاد ندارم 




  • حالا ما یه چیزی گفتیماااا :|

    اینجا نوشته هست!!
    +منم ول کن نیستم دیگه حالا! :دی
    آره منم فک کنم داریم(دارند البته!!)! (قسم>قسمة>قسمات!)
    اوهوم بخش ها بهتره! :)
    از نظر داشتنش که صد در صد داریم :-؟
    پس می‌گیم بخش ها :)

    ای جونم کیانا

    نداریم! 
    والا کیانا :)
    یعنی بهزاد می خوای بگی ک خون اشام یا گرگینه ای چیزی هستی ک تو همون سن می مونی؟ :||
    بهزاد اون وقت جوون میشی ینی شما؟؟!
    دوستان اصن بیخیال قسمات!! بگیم بخش ها! هم خوشگل تره (فارسیه)، هم از این دردسرا نداره!! :)
    مهتاج نداریم؟!
    داریما
    پرنیان :| قسمات هم داریم؟ :||
    کیانا :))
    نگار ببین تورو خدا آبروی منو بردیا!اونجایی ک نوشته بود از این چرت و پرتا می خوند مغزش تاب برداشته بود یه لحظه فک کردم اینا واقعا فهمیدن من چه کتابایی می خوندم :-b
    من حساسم رو اینا ببخشید خواهشا :|
    منت می‌زاره نه! منت می‌ذاره
    درود
    این قسمت خوب بود ولی انصافا نه به خوبی قسمات قبل
    این قسمت انگار که بخواد داستانو کش بده
    از مکالمات خوشم اومد :)
    شیوه نگارش این داستان تغییر کرده :-؟ تو قسمات قبل اینجور نبود کتابی بود یعنی. بعد این که علایم نگارشی رو هم اینجوری نمیذاشتین... یه دست بشه بهتر نیست؟
    هر قسمت رو یه مدل خاص ننویسد...
    نظرات و انتقادات شخصی من هستن البته
    باز من همین دوسال یه بارو سر میزنم شما که همین قدرم سر نمیزنین...
    درود بر شما درود بر شما :)
    زیبا بود
    کیانا عجیب بود ، من فک نمیکنم پیر بشم :|
    "
    نگار : خب اینقدر این چرت و پرتا رو می خوند مغزش تاب برداشته
    خخخخخخخخ این باحال بود 
    "
    هرچیزی رو که هم نمیدونن
    باید علمش باشه...
    آره داشم
    *_ پاسخگوی سوالات سوالات شما هستیم !
    =))


    +دیدگاهای من و تو نداره که بهار! :) اصن دیدگاهای من متعلق به همه ن! :دی
    ++ ن.ک!! =)) آفرین آفرین!! میبینم که کچل شدنت تاثیر + داشته رفتی زبان فارسی رو یه ورقی زدی آیدین!! :))
    +++ نه مهتاج به من پاس بدی من از این لوس بازیا در نمیارم!! همون موقع میگم خیال همه مونو راحت میکنم! :دی
    کیاناجان دستت درد نکنه من دیدگاه نوشتنم خوب نیست نظراتو بایدcopy paste کنم:-Dداشتم فکر میکردم چطور بگمشون:-P فقط قیافه :| (poker face)آیدین خیلی باحال بود خندم گرفت.
    نگااار!بی تربیت تو با اجازه ی کی رفتی سر کتابای من؟(بیــــــــــــــــــب!)
    آقای حمید خان!انقدر فک کردی رسیدی ب اینکه بهزادم می دونه؟بعد در قسمت بعدی هم به قول نگار حتما من می ذونم!بعدا منم پاستون می دم به کیانا، کیانا به رها بعدشم احتمالا همه میمیریم به خوشیو سلامتی!:|
    *دانشگاه آزار اسلامی عالیـــــــــــــــــــــــــ بود :))
    @رها     به من رفته!
    @نگار    فک کنم از به بعد زودتر آپ کنیم و این مشکلا نباشه!
    @ملیکا  شما چرا دوسال یه بار سر می‌زنید!؟
    @کیانا   ن.ک: @نگار
    مرسی! :)
    +نمیخوام تو ذوق بزنما!! ولی از اون جایی که انتقاد کلا چیز سازنده ایه میگم! یکم کند داره پیش میره داستان همچین!! مثلا تو این قسمت هیچ چیز جدیدی به غیر از این که بهزاد چقد وقتی پیر میشه آدم تنها و منزوی و حوصله سربری میشه (:دی) نفهمیدیم! ولی خب خوب بود کلا! :)
    +رها هم که گفت زبان فارسی و اینا رو!!

    دانشگاه آزار اسلامی؟؟؟!!! خخخخ باحال بود!

    نگار خوب اومدی!

    قسمت بعدی کی شرفیاب میشه ایشالا؟

    Fekr konam ghesmate baadam mirin soraghevmahtaj unam cheshash dorosht mishe mige midune! Baadi iisna....va in dastan edame darad!

    :| این همه ... آخرشم ... :|

    "حمید : تو اصن اینجا با ما داری زندگی نمیکنیا ."

    دیوونه ی زبان فارسیِ همتونم من اصن!!!


    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی