کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۹ خرداد ۹۵، ۱۳:۵۷ - .
    .
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵، ۱۲:۱۴ - اهورا
    وارونه
نویسندگان

خانه سالمندان - قسمت نهم (پایانی)

چهارشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۲۱ ب.ظ

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

----------------

 

آیدین در چمدان را باز می کند!

پارمیدا: اِ! لپ تاپه!!! خخخخخ! ما رو بگو فک میکردیم سکه طلا توشه!

کیانا: دیوونه بوده لپ تاپو با این همه تشکیلات گذاشتن تو زمین!!!

مهتاج: ای بابا! مثه اینکه سرکاریم.

حمید: لپ تاپه!!! آیدین!!! درسته!؟

آیدین: درسته. این لپ تاپ منه. خیلی دوسش داشتم.

حمید: بچه ها رمز کمی تا قسمتی طنز این توئه!!!! ینی ... بذارین از اول بگم. کمی تا قسمتی طنز یه کد ورود داره که بتونیم بازش کنیم. اون کد الان تو همین لپ تاپه!

پارمیدا: چی؟؟؟؟؟؟؟؟ خب روشنش کنین دیگه!!!

نگار: ببین اصلاً شارژ داره!؟

علیرضا: شارژ که چیزی نیست. ببین کار می کنه؟

آیدین: نمیشه

همه: چرا!!؟؟؟

آیدین: لپ تاپ واسه ورود نیاز به رمز داره! خودِ رمز لپ تاپو یادم نمیاد.

مهتاج: ینی چی یادت نمیاد!؟ تو ، حمید ، نگار ، نمیتونین بازش کنین!!!؟؟؟

آیدین: ویندوز 8 خیلی سخته. چیزی ازش یادم نمیاد!

کیانا: می تونین، حرف نباشه. از حالا شروع کن. یه ساعت و نیم وقت داریم.

آیدین: آیدین سیستم را روشن می کند. حمید و آیدین غرق در سیستم و مشغول تلاش بی وقفه برای ورود به ویندوز و باز کردن وبلاگی که شاید حالا از همه چیز مهمتر باشد.

پارمیدا ناراحت، مهتاج نگران، کیانا بی قرار، نگار در حال فکر کردن و علیرضا تمام اطلاعات را روی یک برگه می نویسد. حمید راه های مختلف را امتحان می کند و آیدین در حال جستجو برای راهی برای بک آپ گرفتن از هارد.

بالاخره تفکرات نگار نتیجه می دهد.

نگار: آقا یه سوال!!! کی اینو قایم کرده اصن!!!!!؟؟؟

آیدین: محمد، وبلاگو که بستم لپ تاپمو عوض کردم، اینو دادم محمد، واسه کارش نیاز داشت.

نگار: خب به نظرتون پسوردو عوض نکرده؟

حمید: چی گذاشته!؟

نگار: چه میدونم! حتما به وبلاگ مربوطه دیگه!!! احتمالا وقتی نقشه رو درست کرده فکر اینجا ها رو هم کرده.

علیرضا: آقا بزن 1tanz شاید شد!

آیدین امتحان می کند.

- نه. نشد.

مهتاج: بزن 1tanz.blog.ir

آیدین رمز را وارد می کند. در کمال ناباوری لپ تاپ روشن می شود!

- باز شد!!! باورتون میشه!!؟ باز شد!!!

حمید: برو ببین فایل سر جاشه.

آیدین: صبر کن ... آره!!! اینا! اینم از پسوورد!!

پارمیدا: جاان!؟ مگه چند کَرکتره!؟

آیدین: سی و هشت تا! بالاخره باید امنیت داشته باشه دیگه.

حمید: بریم وبلاگو باز کنیم.

آیدین: نه.

پارمیدا: چی!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

آیدین: نه نه! منظورم اینه که امشب نه. فردا شب یه جشن می گیریم و وبلاگو باز می کنیم! اینطوری قشنگ تره!

مهتاج: اولین پستو کی می نویسه؟

آیدین: معلومه! کیانا!

کیانا: چرا من!؟

آیدین: چون تو فتوسنتز می کنی. احترامت واجبه!

کیانا: کوفت! مرگ!!!

 

[صدای خنده] [چیزی که آرزوی آیدین بود] [آیدین بیشتر از همه، خندان است]

 

- بعد از آن شب همه ی یک طنزی ها بی وقفه مواظب وبلاگشان بودند.

- وبلاگ دوباره رونق گرفت و به دوران اوجش بازگشت.

- شب بعد آیدین یک قالب جدید کد نویسی کرد، نگار گرافیکش را تمام کرد و وبلاگ لباسی نو پوشید و از هر نظر، نو شد!

- یک سال از آن شب گذشت که با اصرار مهتاج خانم طاعتی، مدیرمسئول خانه سالمندان یک اتاق کامپیوتر افتتاح کرد!

- قصه تمام نشد. در واقع این آغازی نو بود برای وبلاگی کوچک، اما دوست داشتنی، که شاید در 28 مرداد 1390 که تاسیس شد. خودِ آیدین هم نمی دانست اینقدر با ارزش است. این بود داستان خانه سالمندان، حقیقتاً خانه ی همیشگی ما فراموش نمی شود. خانه ای در آن کمی خندیدیم، قسمتی از شادی هایمان را در آن گذراندیم. تا به همه نشان دهیم، معنای واقعی ِ طنز را.

دیدگاه‌ها (۲۱)

خیلی نامردیا! باز کن وبلاگو!
من چطور میتونم نمایشنامه ی طنزی که نوشتمو براتون ارسال کنم؟؟؟
اخی خیلی خوب بود^__^ ولی کاش طولانی تر میشد:( خانه سالمندان این داستان فرار از خانه ^_^خیلی خوب میشدا^_^کلا خوب بود^_^ خوش گذشت -_- بیشتر ازین کارا کنین :P
کیاناااا من دلم واس تو تنگ شده:(
تولد من 28 مراداده 
همین
پاسخ:
اِ؟ چه جالب! تولد وبلاگ ما هم همین روزه!
  • کمند سلیمانی
  • یک سوال!
    مهتاج خانم طاعتی د کیسه؟!!!

    قسمت آخرو خوندم میخواستم یقه دریدندی و سر به بیابان گذارندی :|
    خوب کشش دادین
    مث سریالای ایرانی بود تقریبا !
    ممنون از نویسندگان عزیز
    در کل ما دوس داشتیم و زیبا بود
    ولی شما باور ... =))


    پست ، پسته دیگه!
    اتفاقا کاور خانه سالمندان خیلی باید جالب بشه!!
    البته دیگه تموم شد خب!
    ولی داستانام کاور داشته باشن خیلی جالب انگیز میشه!!
    سلام
    مطالبتون حقیقا جالبن.
    هم ساده هم کوتاه و هم طنز فاخر...

    موفق باشید
    kuft aidin
    پس چرا این پست کاور نداش؟!
    پاسخ:
    این پست خانه سالمندان ـه!! کاور نداره!
    Mn be shakhse grafice negaro bushtar dust daram :D
    خوب بود :-؟ دوست داشتم نظر دیگه ای ندارم
    پاسخ:
    خخخخخخخخخخخ!
    Ghabele pishbini bood... ma'loom bood laptop tu kife!
    be salamaT inam tamoom shod!bad az salha!
    che naghshe fa'ali dasht mohammad!!!
    Che hamkarie jalebi bud...
    +jomalate akhar ziba bud...khosheman amad!
    dg nazari nadaram...
    پاسخ:
    بعله! بالاخره تموم شد!
    + چرا همه گیر دادین به این پاراگراف آخر!؟
    فوق العاده بود آیدین + ولی بیشتر پاراگراف آخر !!!

    <3 <3 <3 :*
    پاسخ:
    قربونت برم.
    :|
    نخیر!
    به هرحال هرکس یه نظری داره!
    الان خستم دیدگاهم نمیاد. خوب بود آقا خوب بود بزن بزن نداشت حیف :-D
    پاسخ:
    خخخخخ! ببخشید، با روحیاتِ تو سازگار نبود!

    بهار: آیدین، اون بچه کوچولوها رو می بینی دارن بازی می کنن؟
    آیدین: آره، خیلی نازن!
    بهار: بریم بزنیمشون توپشونو بگیریم!!!!!!
    آیدین: :|

    [این مکالمه به خدا واقعی بود!]
    نمیری!!!!!!!!!عالـــــــــــی بود!
    البته به نظر من پاراگراف آخر خودش اونقدری قشنگ و کامل بود که دیگه نیازی به بیت آخر نبودا!!(جمله ی آخر باید محکم باشه!که الان هست.اون بیت رو پاک کن!) :دی
    +شب بعد آیدین یک قالب جدید کد نویسی کرد[و چون اصولا طرح های آیدین به خوبی طرح های نگار نیست] نگار گرافیکش را تمام کرد!!!!!

    پاسخ:
    خب ممنون که گوشزد کردی. بیت رو پاک کردم.
    + نه، فقط خواستم تو قصه حس همکاری ایجاد شه، وگرنه گرافیک من از نگار به شدت بهتره!

    خیلی داستانتون قشنگ بودحیف که تموم شد

    پاسخ:
    ممنون. ایشالا کارای جدیدتر.
    Eyval mahtaj
    Negar kheili feshar avorda mishkhas bud kare mohammade
    Nasim jaaaaan!!!!! :O ROMANTIK?dg chi na aslan nmiad be in dastan
    Hese sherlock behem das dad :D
    Tamoom shod...
    حیف که تموم شد!
    من دوس داشتم یه ماجرای رمانتیکی هم این وسط ها در جریان می بود بنظرم لذت بخش تر میشد :)
    فقط بنظر من البته...
    پاسخ:
    ببخشید. ولی من اصولاً از رمنس خوشم نمیاد!
    :)
    +کوفت و مرگ هر کدوم کلی بار ادبی دارن. پشت سر هم بیان، چگالی بار زیاد میشه، تو فضا-زمان اختلال رخ میده! رعایت کنید لطفا! :دی
    ++ دعا کنید! :)
    پاسخ:
    + واقعاً عذر میخوام بابت این مهم!
    ++ چشم. حتما. ایشالا که قبول میشی.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی