کمی تا قسمتی طنز

جدیدترین مطالب طنز

به زودی همچین راه میفتد که کف کنید!

پیام های کوتاه
مطالب پربحث‌تر
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۱۷ ارديبهشت ۰۲، ۱۴:۴۷ - ناشناس
    عجب!
نویسندگان

مردی بر همسر خود در آشپزخانه وارد شد و از او پرسید: کدام یک از فرزندان خود را بیش از دیگر فرزندانت دوست داری؟
همسر او گفت: همه آنها را بزرگشان و کوچکشان، دختر و پسر همه یکسانند و همه را به یک اندازه دوست دارم.
شوهر گفت : چگونه دل تو برای آنها همه جا دارد؟
همسر جواب داد: این خلقت خدا است که مادر دلش برای همه فرزندان خود وسعت دارد.
مرد لبخندی زد و گفت: اکنون شاید بتوانی بفهمی که چگونه دل مرد برای چهار زن همزمان وسعت دارد.
خدایش بیامرزد روش والایی در قانع کردن داشت،
لاکن موقعیتش در آشپزخانه غلط بود!
مراسم آن تازه در گذشته صبح و بعد از ظهر فردا برگذار می شود!

 

 

به اصرار دوستان نت را وصل کردیم. 

تو روحتان که نمی‌گذارید مثل انسان درس بخوانیم! 

چرا همه‌تان موقع امتحانات یکهو به وبلاگ علاقه‌مند می‌شوید!؟

زین پس به‌طور منظم آپدیت خواهیم کرد. کولاک هم طبق برنامه‌اش پست می‌شود. 

اینا رو ببینید: [عاغا‌ ما غلط بکنیم] - [سیزده دقیقه] - [دوستت‌دارم‌ها سهم فراموشی نیستند.] 

  • آیدین

   مشاهده تمام قسمت ها   

 

تالار وحدت. 10 صبح روز شنبه. بعد از اجرای تئاتر "دیوانه"

- خب! خانم واثقی ما در خدمتیم!

کیانا: ترسوندی منو! کار که نداری پس میریم بیرون!

- بله!!!!
...

- سوار شو!

آیدین: منو کجا میخوای ببری؟ میخوای بدزدی؟ سوار نمیشم!!!

- آیدین یک کلمه دیگه حرف بزنی ...!

- چشم!

(20دقیقه بعد) ... در ترافیک ...

بعد از 30 دقیقه! ... دریاچه ی چیتگر

- خب! من میگم حالا که جای به این خوش آب و هوایی اومدیم یه بستنی هم واسه من بگیری! از 6 صبح تا حالا چیزی نخوردم!

- ...!

- خب! من میگم بستنی نمیخواد اصن! چه کاریه! می فرمودی!

- چه عجب! گوش کن آیدین! میدونی که مجله طراح جلد و صفحه آرا میخواد. منم که دیدم تو طراحیت بد نیست،

- بد نیست؟!!!

- خب! خوبه! دنبال یه کاری هم تو مجله می گشتی! نظرت؟

- باید فکر کنم

- چقدر؟

- نمیدونم! شاید سه هفته! ... شایدم!

- آیدین!!!!!!

- من فکرامو کردم! قبوله

- خوبه! بچه ها تقریبا مطالب رو جمع آوری کردن. تا امشب همه رو چک میکنم واست می فرستم! کی میتونی کارو تحویل بدی؟

- من هنوز راجب دستمزدم حرف نزدم!

- خب! من یادم رفت بگم! سپیده هم طراح خوبیه! تو فکر اونم بودم! پس شاید طراحی رو به اون دادم!

- اِ! ... مگه اون نویسنده نیست؟

- اگه طراح پیدا نکردم بهش میگم طراحی رو هم خودش انجام بده

- من هویجم؟! خودم هستم!!! اصلا نمیخواد به اون بگی!

- فکر کردم میخواستی راجب دستمزدت صحبت کنی!!

- دستمزد چیه!؟ از الان منو طراح مجله ی کولاک بدون!! دو روزه هم کارو تحویل میدم!

****

  • آیدین

با اینکه من از وضع خودم دلگیرم
بی‌هـــدیه برای تو پدر، می‌میرم!
در شهـر به هر مغازه رفتم دیدم
جوراب نداشت، بنده بی‌تقصیرم!

 

روز مرد را به همه‌ی مردان و همه‌ی کسانی که مردانه زندگی می‌کنند تبریک می‌گویم.

با عرض پوزش از جمیع بازدیدکننده‌ها، فرصت نوشتن نبود و بالاجبار به همین دوبیتِ بالا بسنده می‌کنیم.

 

آ.ن: بزودی قسمت بعدی کولاک همین روزها پست می‌شود.

آ.ن: خیلی ممنون بابت دیدگاه‌هایتان در پست پیشین.

  • آیدین

   مشاهده تمام قسمت ها   

 

دانشگاه تهران،سال 1400

- آقای همتی! اون هندزفری رو از گوشت در بیار! غلطگیر رو هم بذار تو کیفت! خجالت داره! شماها دانشجوهای این مملکتین! بعد هنوز مث بچه دبیرستانی ها ...

- استاد داشتم فرضیات مونش در بعد هشتم رو بررسی می کردم. حواسم نبود با غلط گیر روی میز نوشتم

- میشه این فرضیات رو ببینم؟.....بله!!! چه لوگویی هم داره این فرضیه!! آرم آدیداس! ... (استاد خشمناک* می شود) ... همتی! دو راه داری! یا این واحد رو حذف میکنی! یا فرضیات مونش در بعد هشتم رو تا پایان ترم واسم میاری!

****

بعد از کلاس:

کمند: خاک بر سرت! تو هنوز با غلطگیر نقاشی میکشی؟

- چیه مگه؟ همین شماهایین که ذوق و استعداد هنری رو کور میکنین دیگه!!! این دختره کو؟؟

- دختره کیه دیگه؟؟

- کیانا! من هی میگم تو مجله به من یه کار بده میگه نه! از بس این لجوج و خودسره

(یه جزوه به کله ی آیدین اصابت کرد!)

- آی!!!!!!!!!!!!!!

- کی لجوج و خودسره؟؟ کمند جون من از تو می پرسم! تو سردبیر یه مجله بودی، ویراستاریش رو به آیدین همتی می دادی؟؟؟؟

کمند: آیدین تو میخوای ویراستار مجله کولاک بشی؟؟؟ نهههههههههه! عموجون "کولاک" رو با کدوم ک می نویسن؟!

کیانا: همینو بگو! خب…کمند بریم دفتر مجله که دیرمون شده! به بچه ها هم زنگ بزن بگو بیان میخوام "مقدمه"رو براشون بخونم

آیدین: تکلیف منو مشخص نکردینا

 

کیانا و کمند نگاه شریفی به او انداختند که ز ازل تا به ابد کام فرو گرفت!

 

  • آیدین

دانشگاه تهران، سال 1400 ...

داستان "کولاک" نوشته ی سپیده پارسا اینگونه آغاز می شود.

داستان در رابطه با هفته نامه ای ست به نام "کولاک" با تحریریه ای جالب!

این داستان به اتفاقات درون این هفته نامه اشاره دارد. گاه طنز، گاه غیر طنز.

 

رویدادهای این داستان کاملاً ساخته ی ذهن نویسنده ی آن است و امیدواریم توهین به هیچ شخص و گروهی گماشته نشود.

 

قسمت اول کولاک، پنجشنبه، ساعت 17، همین وبلاگ.
 


سخن نویسنده:

با سلام و درود فراوان خدمت همه ی یک طنزی ها، چون میدونم آیدین به مقدار بسی زیاد، پیاز داغ قضیه رو اضافه کره و اگه الان نرم سر اصل مطلب گرزهای گران را به سویم پرتاب خواهید کرد، زودتر ماجرا را می گویم.

با اینکه ایراد گرفتن های زیاد بنده از داستان خانه سالمندان و غر زدن های این جانب از تاخیر های بسیار، بنده را مکلف به نوشت داستانی نمودند تا این وظیفه ی خطیر را درک نمایم. باشد که کمتر فغان کنم!

عارض شوم که نام برده در دوران طفولیت خود داستان های بسیاری را نوشته و بنابراین تمام داستان ها را in-time تحویل داده و آخر هم به نتیجه ای نرسیده که چرا خانه سالمندان دو ماه در میان منتشر می شد.

و در آخر اینکه کولاک تنها تراوشاتی است از ذهن مغشوش نویسنده که امیدوارم کم و کاستی آن را به بزرگی خودتان (به جز کمند) ببخشید. نقطه.


  • آیدین

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

----------------

 

آیدین در چمدان را باز می کند!

پارمیدا: اِ! لپ تاپه!!! خخخخخ! ما رو بگو فک میکردیم سکه طلا توشه!

کیانا: دیوونه بوده لپ تاپو با این همه تشکیلات گذاشتن تو زمین!!!

مهتاج: ای بابا! مثه اینکه سرکاریم.

حمید: لپ تاپه!!! آیدین!!! درسته!؟

آیدین: درسته. این لپ تاپ منه. خیلی دوسش داشتم.

حمید: بچه ها رمز کمی تا قسمتی طنز این توئه!!!! ینی ... بذارین از اول بگم. کمی تا قسمتی طنز یه کد ورود داره که بتونیم بازش کنیم. اون کد الان تو همین لپ تاپه!

پارمیدا: چی؟؟؟؟؟؟؟؟ خب روشنش کنین دیگه!!!

نگار: ببین اصلاً شارژ داره!؟

علیرضا: شارژ که چیزی نیست. ببین کار می کنه؟

آیدین: نمیشه

همه: چرا!!؟؟؟

آیدین: لپ تاپ واسه ورود نیاز به رمز داره! خودِ رمز لپ تاپو یادم نمیاد.

مهتاج: ینی چی یادت نمیاد!؟ تو ، حمید ، نگار ، نمیتونین بازش کنین!!!؟؟؟

آیدین: ویندوز 8 خیلی سخته. چیزی ازش یادم نمیاد!

  • آیدین

 

تعریف شده یکی از آشناها یه شلوار جین مدل تیکه پاره خریده ، مدِه آخه!!! بعد مامانشم رفته سراغ لباساش، دیده یه شلوار پاره هست اونجا، مستقیم انداختتش تو سطل آشغال!

دختره اسم پروفایلشو گذاشته R R R !!! :| میدونین که قضیه چیه!؟ مده مد!!! بهش گفتیم این ینی چی!؟ گفت یعنی ستاره دیگه!!!

طرف اومده تو kik!! میدونین چرا اومده اصن!؟ مده آخه! بعد پی ام داده: سلام، یه سوال تخصصی داشتم، وای فای همون اندرویده؟

حالا مُد شده تو مهدکودکا اسم مربیشونو اینطوری صدا میکنن: الی جون، پری جون، ... ! یادش بخیر ما یه خانم مربی داشتیم اسمش خانم عبدالمطلبی بود.


اگر کسی مرا خواست

بگویید رفته ...

اگر پرسیدند کجا؟

بگید رفته بخوابه!

حتما که نباید عاشقانه باشه! اصن این عاشقانه چیه جدیداً مد شده!؟


به هر حال در کل خواستم بگم زیاد رو خط موج های مد حرکت نکنید چون نوسان داره و این پا و اون پا می شین و بعد خدایی نکرده با محکم به زمین می خورید (!!!)

   آ.ن: زین پس ابتدای هر پست تصویری تحت عنوان کاور برای توضیح بیشتر پست قرار داده می شود. برای چند پست گذشته قرار داده شد.  

  • آیدین

بزودی اتفاقی نو در کمی تا قسمتی طنز خواهد افتاد.

بزودی، کولاک می کنیم!

 

 

ما معمولاً کولاک می کنیم. مخصوصاً اگه ...

جمله ی بالا رو به دلخواه خودتون کامل کنید. (به غیر اون چیزی که تو عکس اومده البته!)

  • آیدین

 

اگر در آوردن لپ تاپِ بدون باتری از شارژ را به شمار نیاوریم ...

اگر خواندن یواشکی اس ام اس ها را حساب نکنیم ...

اگر قایم کردن سیب زمینی سرخ کرده در فر ِ اجاق گاز را نادیده بگیریم ...

می توان گفت:  رفیق بی کلک مادر !

البته از سوی دیگر می توان گفت باید همه ی قسم های به جون مامانم و همه ی مامان فلان چیز کجاست؟ ها را کنار بگذریم و این صورت همه می دانیم که زندگی بی معنا می شد. مخصوصاً در صورت نبود قسم به جان مادر!

مادران بسیار به سلامت فرزند خود اهمیت می دهند. مثلا چون امواج WiFi برای فرزند دلبنشان ضرر دارد ساعت 11 شب طی یک عملیات بسیار مخوف مودم را به کل از دسترس خارج می کنند که خدایی نکرده فرزندشان بویسله امواج WiFi سرطان نگیرد یِـوَخت! وگرنه کدام انسان بیماری ساعت 3 نصف شب می آید یک طنز و دیدگاه می گذارد!؟

:: به همه ی یک طنزی ها ولادت حضرت زهرا (س) برابر با روز مادر، زن، همسر و ... را تبریک میگم. امید است در این روز بر بار طلاهای خود بیفزایید.

 و در آخر یک توصیه به مردان:  با دادن یک هدیه خود را یک سال بیمه بدنه و اعصاب کنید!

  • آیدین

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

----------------

 

کیانا در میزند.

- بعله؟

- کیانام. باز کنید سریــــــــــــــــــــع!

بهزاد در را باز می کند.

- چرا عجله داری؟

- کو؟

- چی؟

- گنج! یعنی نقشه! نقشه کو؟

- اونا.

- وااااا!!! چه خفن! این عددا چیَن؟! اِ! آقا این رمز سزاره!

- میدونیم :|

آیدین: ببین، ما رمزگشایی کردیم. به یه سری جمله ی نامربوط رسیدیم.

مهتاج: ما نه! من رمزگشایی کردم و به یه سری جمله ی نامربوط رسیدم!

کیانا: خب! جمله ها کجان؟

آیدین: بفرما.

کیانا به دقت جمله ها را می خواند.

- خب چرا شروع به کندن نمی کنین!؟

  - کجارو دقیقا؟

- همین زیر درختو دیگه!

  - فهمیدی؟!!

- واضحه که!!!!

  - کدوم درخت؟

- درخت قدیمیه

  - اینجا 6تا درخت قدیمیه.

- ببینید. امشب که حسش نیست. فردا شب ساعت یک، یک و نیم همه بیاین همینجا. باشه؟

همه خداحافظی می کنند و متفرق می شوند.

 

  • آیدین